داره از ابر سیاه خون می چکه.....
سلام.همین اول کاری بگم که این یه مینی پسته و اگه اخلاق من بعد یک سال و نیم دستتون اومده باشه من عادت ندارم کسی رو به مینی پست هام دعوت کنم.الانم همینطوره.چون فقط می خوام احساساتم رو تا جایی که می شه بروز بدم که راحت بشم.و الا کسی رو دعوت نکردم.هر کسی میاد و می خونه از لطف بی نهایت خودشه.![]()
![]()
اول از همه زنده شدن زنده رود مرده ی اصفهان رو تبریک می گم.![]()
![]()
![]()
![]()
باید زودتر از اینا این تبریک رو می گفتم ولی نشد.دوباره رودخونه رو باز کردند.لبالب شده و لبریز از آب همیشه آرامش بخشش.خدایا شکرت....![]()
![]()
و دوم اینکه بالاخره آسمون بعد دو هفته بغضش شکست و تحملش رو از دست داد و بارید.الانم داره می باره
.جاتون خالی توی دانشگاه.دانشجوها همه ریختن بیرون از دانشکده ها...با اکیپ های دوستانه زیر بارون پاییزی و روی برگ های زرد و خشک که تموم جاده های دانشگاه رو پر کرده قدم می زنن و لحظات خوبی رو سپری می کنن
.البته می دونم دخترا همچین مواقع لذت ناشی از خوندن زیر بارون رو اونم به صورت دسته جمعی که نصیب پسرا می شه از دست می دن![]()
ولی فعلا همه دارن کیف می کنن.خدا کنه بازم بباره...![]()
![]()
التماس دعا...![]()
ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق
علیرضا
مثل تموم عالم حال منم خرابه...
....یا لطیف....
ژان پل سارتر:برای نابودی یک ملت دو راه وجود دارد:یا آنها را به قدرتی وابسته کنی و یا وادارشان کنی به رهبرانی که خود برگزیده اند پشت کنند.
چند شب پیش به طور اتفاقی توی سر رسیدم به این جمله برخورد کردم و در همون نگاه اول راه دومش به نظرم عاقلانه تر اومد.بگذریم.
به مناسبت رسیدن سالگرد پرواز غریبانه و غم انگیز استاد قیصر امین پور
و به احترامش تصمیم گرفتم به گذاشتن پستی برای یاد کردن از این نخبه ی ادبی ایرانی.قلمش آهنربای خاصی داره.همیشه مجذوب یگانگی قلمش شدم.خدایش بیامرزد و این هم قطعه ای از همان قلم نابش:
اما با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه....
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده ی تو رد شدم
اصلا نه تو،نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من بد شدم...
و البته این قطعه ی فوق العاده اش رو هم برای تسکین دل خودم می گذارم و از همین جا به امیر حسین عزیز تقدیم می کنم برای دو پست آخرش:
خدا روستا را
بشر شهر را...
ولی شاعران
آرمانشهر را آفریدند
که در خواب هم
خواب آن راندیدند...
چند وقت پیش در تالار صائب دانشکده مون همایش بچه تاریخی ها بود.مستندی تاریخی ساخته بودن با نام شکوه تخت جمشید...از عظمت ستون ها و قصرها و تالارهای مجلل و باشکوهش که بگذریم،با شنیدن طرز حکومت خردمندانه ی این نجیب زادگان پارسی اشک می ریختیم.به راستی حکومت خردمندانه ی هخامنشیان و تلاششان برای سرافرازی نام ایران،سزاوار این است که تاریخشان را از آغاز کتب درسی تاریخی محو کنیم؟به نظرم ما مردم متمدن امروزی فرقی با اسکندر بربری و وحشی صفت گذشته نداریم که تخت جمشید را طعمه ی آتش نمود.چه بسا ما بربرتریم که او تاریخ دشمنش را به آتش کشید و ما تاریخ خود را...
دلم به حال نسل های آینده می سوزه.اگه ما هم براشون نگیم،چه بی ریشه می مونن طفلکا...
از تبدیل علوم انسانی به علوم قرآنی هم حرفی نمی زنم که بغض یک هفته ایم می شکنه.دارم می ترکم.
رشته ای که با عشق اونو انتخاب کردم و این همه سال با عشق مطالعش کردم ...میخوام بدونم انسانیت و علم مربوط بهش مرز داره؟؟؟
پی نوشت:دیروز انجمن علمی گروه ما(فلسفه)توی تالار صائب دانشکده همایش گذاشته بود با موضوع"آیا خدا وجود دارد؟"
مریم خواهرم هم اومد.طبق گفته ی اون و بقیه ی بچه هایی که از رشته های دیگه بودن آخرش نفهمیدن خدا هست یانه!!!نمی دونم چرا ولی فلسفه ای ها رو وقتی ازشون سوال می کنی جواب صریح بهت نمی دن.دلایل اثبات و عدم اثبات اون قضیه رو می گن و جواب رو به خودت واگذار می کنن.هرچی می فهمی همون جوابه...یعنی 4 روز دیگه منم اینطوری می شم؟؟؟؟
دل من و آسمون شهرم این روزها ابری و خاکستری اند.نه آسمان دل باریدن دارد و نه دل من...![]()
ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق
علیرضا
خط خطی
...یا لطیف...
می دونی اوج رفاقت کجاست؟اینکه به یاد رفیقی باشی که به یادت نیست.
سلام.خوبین؟امیدوارم سرحال و خوش باشین نه مثل من داغون
. من هم از لحاظ روحی و هم از لحاظ جسمی ریختم به هم.از لحاظ روحی فوق العاده داغونم.خیلی نگران آیندمم. حس می کنم دارم تباه می شم.
از لحاظ جسمی هم که خوب دیروز اسباب کشی داشتیم.خدا قسمتتون نکنه که آدم کاسه ی چه کنم چه کنم دستش بگیره.
خیلی بده آدم دچار تردید بشه و ندونه چه کاری درسته.. ![]()
بععله دیروز اسباب کشی بود و خوب من دوسه تا دسته گل به آب دادم
ولی فدای سرم.بیخیال.و شما فکر می کنین دیروز چه اتفاقی افتاد؟به نظرتون علیرضای چیز دیروز کجا بود؟چیکار می کرد؟ ![]()
حالا من بهتون می گم.تا ظهر که گوشیشو جواب نمی داد
.از ظهر به بعد هم که به طور نامحسوسی منو میپیچوند.
این رفیق ،آقا نیومد کمک!!!رفاقتت تو سرت بخوره
....ولی من همینجا اعلام می کنم جناب علیرضا خان یه روزی به هم میرسیم.درستت می کنم جانم ...![]()
۲.آقا پیسینگ کنم تو این مملکت یعنی اسلامی....
چند روز پیش دم در دانشگاه دوتا زوج جوون در حال عبور بودند.
یه مرد میانسال اومد و یه متلک به دختره پروند.
آقا پسره غیرتی شد و یقه مرده رو گرفت که بی ناموس بی غیرت روز روشن جلوی خودم به ناموسم چیزمی گی .مرده هم دست پیش رو گرفت پس نیفته.آقا قضیه رو جوری پیچوند و گفت :اصلا تو کیه خانوم باشی؟واسه چی اومدین بیرون؟چه نسبتی با هم دارین؟
آقا جلوی چشم ما و صد نفر شاهد دیگه فرتی حراست دانشگاه ریخت اون دوتا رو گرفت و کارتاشونو مصادره کرد.![]()
![]()
مرتیکه اون یکی دری وری گفته اینا رو می گیری؟؟؟ ![]()
۳.بازم تو روح این مملکت چیز،چیز بشه....تاخیر ۱۰ ساعته ی در پرواز رو دیده بودیم(در مسافرتی که اخیرا پسرخاله ی علیرضا داشت.)اونم به دلیل ترافیک هوایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ولی خوب اینم ورژن جدیدش بود دیگه:۲۲ ساعت تاخیر پرواز؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! دلم واسه اون کسی سوخت که دوتا پرواز بعدیش فدای این پروازشد و سه تا بلیطاش به زباله دان تاریخ رفت
...حالا خوبه پروازشون کنسل شد پذیرایی شون کنسل نشد
.باز کیک و ساندیس دادن بلکه توی این ۲۲ ساعت کسی دلش ضعف نره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ![]()
۴.یه موقعیت کاری گیر آوردم.دعا کنین جور بشه.من دارم میرم.دعوت کردن می افته رو دوش علی.ازطرف من دعوتتون می کنه..بیاینا...
ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از دانایی
رضا
دری وری گفتنای دلم...
....يا لطيف....
براي فراموش شدن هم آزادي لازم است.
سلام.خوبين؟دلم براي همتون تنگ شده بود.خيلي وقته كه نيومدم.سرم شلوغه.بالاخره درسا شروع شدن و منم زياد وقت رفتن به كافي نت رو ندارم.حالام با رضا اومديم كافي نت براي حذف و اضافه.علاوه بر اينكه قبض تلفن اين ماه با اون رقم كهكشونيش باباي محترم بنده رو به اين فكر انداخت كه هم براي اينكه خير سرم مَردم و بايد ياد بگيرم روي پاي خودم بايستم و هم اينكه ياد بگيرم انقدر نَرَم رو خط كه داد سيستمم در بياد، لطف كنم و پول قبض اين ماه رو از جيب خالي خودم بدم.(قابل توجه دخترخانومايي كه مي گن خوش به حال شما پسرا.پسر بودن همين دردسرا رو هم داره.مخصوصا اگه بابات نظامي هم باشه وتو هم به دلايلي از سربازي رفتن معاف باشي و باباي نظاميت كه روزي شونصدتا از اين سربازا زير دستشن زورش بياد كه تك پسرش سربازي نره
و بخواد يه جور ديگه تلافي كنه)بنده هم كه تازه شروع كردم به تبليغ براي تدريس خصوصي، گورم كجا بود كه كفنم باشه؟؟!!گفتم پول ندارم.شما بدين من بعدا باهاتون حساب مي كنم.پدر محترم هم فرمودن لطفا تز نده پسر.يا ميدي يا اينكه يه ذره تنبيه ميشي و تلفن قطع ميشه كه هوس اينترنت از سرت بپره.گفتم بخدا نمي شه.من ديگه معتاد شدم.بساط عشق و حال اينترنتيم جور نباشه كه مي رم اون دنيا.به جنون مي رسم.
فرمودند كه حالا تركت ندم 4 روز ديگه دختر مردمو بدبخت مي كني.رفيق باز هستي بسه.ديگه معتاد اينترنتي نميذارم بشي.اين شد كه از اول اون هفته به طرز وحشتناكي بدنم شروع كرده به لرزش و سيستم عصبيم به كل مختل شده.چون تلفنمون دقيقا از شنبه قطع شد.يه بار خيلي فشار اومد با رضا رفتيم كافي نت كه گور باباي بلاگفا وكافي نتيه و ...پنجره ي كامنت گذاشتن وب امير حسينو كه اصلا باز نمي كرد.فرت و فرت ميزديم و اونم فرت و فرت ارور مي داد.از خير كامنت دادن به اون گذشتيم.از اون طرفم يعني رفتيم وب مسافر كامنت بديم مشخصات رو وارد مي كرديم ديگه قفل مي كرد.بقيه رو هم كه اصلا باز نكرد.جنونمون كه برطرف نشد هيچ تازه حالم بدترم شد![]()
... راستي يه چيزي...چند وقت پيش عزيز دلم داشت با يكي از بچه هاي فاميل كه مهندسي صنايع گرايش ايمني صنعتي خونده از رشتش سوال مي پرسيد.آخر حرفاش بهم ميگه راستي بچه هاي وبلاگ در مورد قبولي من و رشته ام كه قبول شدم نظري ندادن؟؟ سكوتم وزل زدنام كه طولاني شد
فهميد هنوز اينجا اعلام نكردم.حالا بيا و درستش كن.مي گه تو به من گفتي توي وبم اتفاقات مهم زندگيم و احساسم درموردشون رو مي نويسم پس قبولي من اصلا مهم نيست برات..حالا هرچي ما مي گيم نه بخدا
...يادم رفت.اصلا من نرفتم روخط..مي گه اگه مهم بود همون وقت كه خبر رو ميشنيدي پست مي ذاشتي...توي اين دو سال به تفاوت هاي فاحش نگرش هاي دختر و پسر به زندگي پي بردم.![]()
آقا ببخشيد..عزيز دل ما امسال غير انتفاعي يزد قبول شده و جزء دخترايي هست كه توي رشته ي مهندسي صنايع(ايمني صنعتي) درس مي خونه.(بگذريم كه توي انتخاب رشتش بهش گفتم اينم رشتس تو مي زني؟؟!!دخترو چه به ايمني صنعتي؟؟!!![]()
و خودش دردسري شد..)اون كه ميره يزد منم كه كار ندارم.يكي نيست به ما بگه چرا قرار عروسي رو داريم مي ذاريم واسه عيد؟؟؟با شمام ، يكي نيست؟؟!!![]()
پي نوشت:
1.رسيدن پائيز رو بهتون تبريك مي گم...آدم حال مي كنه با اين فصل.اون هفته دو سه باري بارون اومد اصفهان.عشق مي كنه آدم ...![]()
![]()
2.از اونجائيكه من نسبت دوري با ابليس دارم
وهمه رو به بيراهه مي كشونم مامانم رو هم منحرف كردم و قرار شد مامان هم وبلاگ بزنه.حال كردم با اين مامان.البته چون مامان به عنوان رابط بهداشت
توي بهداري كار مي كنه معمولا پست هاش بهداشتي ان.ولي متفرقه هم داره.به محض پرده برداري از وبش مطلعتون مي كنيم.
3.الان اصلا حالم خوب نيست.خيلي خيلي دلم گرفته است.خبر رسيده يكي از دوستاي عزيزم 50 روز بعد از عروسيش همسرشو توي يك تصادف از دست داده![]()
.از طرفي مريم گله(تنهاgf من كه دوستيمون بر مبناي درس خوندن براي كنكور شروع شد و به رابطه ي خانوادگيمون انجاميد
)آخر اين هفته عقدشه
..نمي دونم خوشحال باشم يا ناراحت.![]()
4.مجتبي از بعد از انتخاب واحد نيومده دانشگاه.با خونوادش دعواي اساسي كرده.حالام معلوم نيست كدوم گوريه
.قيد درسم زده
.دلمون براش تنگ شده.![]()
۵.گور بابای حذف و اضافه....هیچی عمومی گیرم نیومد خوب.همون ۱۸ تا تخصصی رو که برداشته بودم برام موند..
ثانيه ثانيه هاي زندگيتون لبريز از عشق
علیرضا
انتخاب واحد
.....يا لطيف.....
كسي كه انتظار آسايش دارد بايد كر،كور و لال باشد.
روزهاي سخت هميشگي نيستند.
به ديگران فرصت دوباره بدهيد نه سه باره.
ترديدها به ما خيانت مي كنند.
سعي كن در قلبت آن بارقه ي كوچك آتش آسماني را كه وجدان خوانده مي شود،زنده نگه داري.
بپرهيز از اينكه خدا تو را هنگام گناهي ببيند و هنگام طاعتش گم كند كه از زيان كاران هستي.(امام علي ع)
بالاخره از بيكاري و هرزگي تابستاني دراومديم.(منظور از هرزگي يعني بي استفاده بودن و غير مفيد بودن،فكر بد نكنين.)چهاردهم رفتيم دانشگاه ولي نه براي انتخاب واحد كه انتخاب واحد ورودي هاي 87 سه شنبه و چهارشنبه(17و18)بود.رفتيم و ليست بلندبالاي دروسي كه اين ترم ارائه شده بود رو ديد زديم و كلاسايي كه مي خواستيم رو با هم مچ كرديم تا كمكي باشه در روند تسريع انتخاب واحد.با وجود اصرار من و سلمان مبني بر اينكه نهايت،كلاسا تا ساعت4 بعداز ظهر طول بكشه،حرف ،حرف عليرضاو مجتبي شد كه عاشق گرفتن كلاس هاي 6 تا 8 بعد از ظهرند
.البته خدا رو شكر اين ترم هم كلاسي در اين ساعت براي ما ارائه نشده ولي آخرش سه تا از كلاسامون 4 تا 6 شدند.اي تو روحت عليرضا سگ بخنده...همون شنبه بعد از اتمام كارمون گفت رفقا سه شنبه چهارشنبه نيستم![]()
.انتخاب واحدم دستتونو مي بوسه![]()
.آقا گذاشت رفت.از اون طرفم انتخاب واحد دانشكده ي ما نه كه خيلي همچين فاز بالاست!!!،ترم قبل از طبقه ي دوم كلاسا رو ديد مي زديم مي رفتيم تو زير زمين دانشكده انتخاب واحد مي كرديم.دوباره مثلا كلاسه پر بود بدو بدو بپر بالا
يه كلاس ديگه رو انتخاب كن بيا پائين، بعد مثلا با يه كلاس ديگه تداخل داشت
.پدرمونو درآوردن.اين ترم ديگه خيلي اوج گرفتن و همگام با عصر فناوري و سرعت دستور از حراست و دفتر مدير گروه رسيد كه انتخاب واحد چه روز سه شنبه و چه چهارشنبه از يك و نيم تا دو بعد از ظهر![]()
!!!ميگ ميگم نمي تونه ليست كلاسا رو تو سيستم وارد كنه چه برسه كلاسا پر باشن و بخواد عوضم بكنه.روز انتخاب واحد گند بود.حراست
وايساده بالا سر سيستما مي گه آقا بلند شو وگرنه سيما رو مي كشيم بيرون سيستما قطع بشن![]()
.من و سلمان 20 واحد رو گرفتيم ولي مجتبي دو دل بود و مثل عليرضا بهش عمومي نخورد و شدند 18 تا.حالا تو حذف و اضافه اگه بگيرن.آخه اين انصافه اون عليرضاي چيز مي ره عشق و حال ما اينجا سگ دو بزنيم![]()
؟؟؟ تازه آقا جزوه بنويس ما هم بود،بعد از روي اون كپي مي كرديم.ولي حالا دستور دادن دو جلسه ي اول رو كه نيستم دقيق از سر كلاسا جزوه برداري مي كنين...امري؟فرمايشي؟؟!!حالا بماند كه ما هيچكدوم اين دو روز اول رو نرفتيم
.
آقا ما يه گندي زديم كه سر و ته نداره
.خودمونم داريم توش مي لوليم
.دعا كنين گندش بيشتر از اين درنياد.![]()
ثانيه ثانيه هاي زندگيتون لبريز از دانایی
رضا
پي نوشت:برادران محترم توي پست آشنايي بنده چخمون كردن كه ديگه نه بگيم پينوكيو و نه پطروس.من نمي خواستم ولي اين عليرضاي داداش مرده(داداش نداره كه اينو مي گما.)كوتاه اومد و منم راضي كرد.ولي من همون پطروسم.
برمودا
....يا لطيف...
اي كه مرا خوانده اي،
راه نشانم بده........
روزه است.اما.....زبانش گمان نكنم روزه باشد.مدام مي چرخد و به زمين و زمان يك مشت فحش چارواداري تحويل مي دهد.سوار تاكسي كه مي شود زبانش مي چرخد:اي از خدا بي خبرا...75 تومن بود 100 تومن گرفتين.حالام واسه خودتون كردينش 125 تومن.يه كورس 125 تومن؟همين طور خر خودتونو برونين...اين پولا خوردن نداره...الهي تو گلوت گير كنه.
سوار اتوبوس مي شود.چشم هايش بر دو تا دختر جواني است كه از چشم هايشان سني بيشتر از 24 تراوش نمي كند.هر چه آنها گرم صحبت دوستانه شان مي خندند،جگرش آتش مي گيرد.تاب نمي آورد.زبانش مي چرخد:خجالت هم خوب چيزيه والا.دوتا دوتا لم مي دن رو صندليا و به ريچارد گفتن مشغولن و نيششون تا پشت گوششون بازه.اونوقت منه پيرزنه بايد با اين درد كمرم بايستم.شرم و حيا هم شرم و حياهاي قديم....يكي از دخترها برمي خيزد و تعارف مي كند تا بنشيند.زبانش مي چرخد:همش بايد بهشون تلنگر زد تا يه كاري رو بكنن.ماه رمضوني يه ذره آدم بشين.به شمام مي گن جوون؟؟؟
مي رود مسجد نماز.دير رسيده.صف ها پر است و جا نيست در مسجد كوچك و جمع و جور محله.دختر 10 ساله اي را هل مي دهد و زبانش مي چرخد:يه ذره اونور تر وايسا ننه تا منم وايسم.تو رو چه به نماز؟؟تو برو عروسك بازيتو بكن.بچه هاشونم ميارن مسجد خدا.مگه خونه ي خدا بچه بازيه؟؟جاي 4 تا آدمم مي گيرن نمي شه نماز خوند.اينا كه ثواب نيست.حق مردم رو خوردنه...
فيلم كه تمام مي شود خميازه كشان زبانش همچنان مي چرخد:همش دري وري مي سازن ماه رمضوني سر مردمو شيره مي مالن كه يعني فيلم ساختن.پولاي مملكتو خرج چي مي كنن.زمان شاه خدابيامرز كه اين خبرا نبود.هي هم مي شينن پشت سرش مي گن بد بود و كافر بود.ماه رمضون همه حواسشون به دعا و نمازشون بود.
مي خواهد بخوابد.چشم هايش را مي بندد ولي زبانش همچنان مي چرخد:ما زنا هممون دربه دريم.قربون حكمت خدا برم.چرا من زن شدم رونمي دونم.حَّماليا همش مال ماست.حالا نصف شبي پاشو واسه بچه و شوهر ديگ پائين و بالا كن سحري بپز.توپ تو شكمشون بره الهي.همش كار ما كلفتيه...
نگاهش كه مي كنيم انگار توي خواب هم زبانش مي چرخد....روزه بود به گمانم.اما زبانش را....گمان نكنم....
اين آدما رو كه مي بينم دور و برم، دلم واسه خواهر كوچولوم مي سوزه.روزه ميگيره ولي طاقت نداره.دختراي دوره ي راهنمايي ان و هزار تا شر و شور جووني و شيطنت هاي بچگي.فاصله ي اطاق ها رو كه مي خواد طي كنه با رقص رپ طي مي كنه.(به خدا من كه پسرم رقصم ظريف تر از اينه!)لباش هم انگار كه ذكر مي گن، عادت كرده همينطور پشت سر هم تند و تند تا هرجا نفسش مي كشه رپ مي خونه.نمازشم تو تيپ رپ مي خونه.الله اكبر رو كه گفت به صدم ثانيه نكشيده سلام نماز رو مي ده و به طرفه العين مقنعه و چادر نماز رو از سرش مي كشه بيرون.نگاهش كه مي كنم مي گه خوب گرممه..مثله شما مردا نيستيم كه با تك پوش نماز بخونيم.آره دلم واسه خواهرم مي سوزه.كه نه غيبت مي كنه.نه دروغ مي گه.نه به كسي براي گرون تر شدن كرايه ها فحش مي ده.فقط براي اين كاراش بزرگترا و البته خود من گهگاهي بهش تشر مي ريم كه نكن دختر...روزه ات اينطوري قبول نيست كه..اين اطوارها رو بزار بعد ماه رمضون...
شايد ديگه نتونم بيام براي خداحافظي رسمي. هفدهم با عزيز دلم مي رم مشهد تا بيست و يكم.هر بدي ازم ديدين حلال كنين.يه وقت ديدي رو پيشونيمون زدن مردني و ما بي خبريم..رفتيم و هواپيماهه سرعتش زياد بود يا خلبان حواسش پرت بود يا هوا ابري بود يا دليل نامعلومي كه بعدا ميدن شركت سازنده از توي جعبه سياه كشفش كنه... و بالاخره سقوط كرديم.حلال كنين.اين شبا خيلي التماس دعا.
اين دوتا تراوشات دل و قلمم رو لطفا نقد كنين...نقد سازنده...منتظرم:
ميان برموداي عسلي چشمانت
و سرخي لبانت،
ناپديد شدم
سالها بعد جنازه ام را در ساحل قلبت ديدند....
.......................................................................
يك جفت چشم سياه...
دل چوبي مترسك لرزيد
گندم ها به غارت رفتند...
هميشه پاي يك جفت چشم سياه كه در ميان باشد،
زندگي سياه مي شود...
هميشه 11 شهريور آتيشم مي زنه.تموم سال براي رسيدن به اين روز لحظه شماري مي كنم.وقتي مي رسه سرتاسر روز در حال جون كندنم.در حال دست و پنجه نرم كردن با اين روز.دقيقا سه ماه قبل از تولد من...دقيقا سه ماه.11 شهريور 20 سال پيش من كجا بودم؟شش ماهه در شكم مامانم.كي فكرشو مي كرد؟؟؟
دوستون دارم.خيلي التماس دعا.
ثانيه ثانيه هاي زندگيتون لبريز از عشق
عليرضا
با تو.....
....یا لطیف....
من اصلا اهل وب بازی و رفیق مجازی شدن و داشتن و کامنت و اینا نیستم.یعنی نبودم....همه ی آتیشا از گور این پینوکیو بلند می شه....من نمی دونم چه سرنوشت نحسی دارم آخه من.یکی نیست به خدا بگه :خدا...عزیزم بیکار بودی دوباره من و این جونور دوپا رو رفیق هم کردی؟![]()
![]()
اون از سال اول تحصیل و اول ابتدائی که خاطره ی خوش شروع تحصیلات رو زهرمار کرد برام..بعد از نود و بوقی که دیگه گور همدیگه رو گم کرده بودیم ،فرتی زد و دوباره آخرین سال تحصیل(پیش دانشگاهی)با هم همکلاسی شدیم
...حالام که شانسمون سنگ تموم گذاشت برامون و دانشگاه هم با همیم.خدا بخیر بگذرونه این 4 سال رو که باید همدیگه رو تحمل کنیم.
داشتم می گفتم....این پینوکیوی خیر و خوشی ندیده مثل گربه نره و روباه مکار اومد و هی در گوش ما ور زدکه بیا و وب بزن...استخاره کردیم و فال از فریدون مشیری!!!!!!!!!دراومد که:
هرکه بر لوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا...
منم فقط و فقط بخاطر این بیت موافقت کردم که همچین گمنام نمونم.هرچند با من چهارم دبستان آشنا شدین...یادتونه؟؟پطروس فداکار!!!..![]()
![]()
این توضیحات لازم بود برای فهمیدن علت راه یابی من به دنیای مجازی.بخدا ما که توی زندگی واقعی خودمونم مجازیم...حتی خدا هم ما رو نمی بینه که یه سراغی از منه بندش بگیره.بیخیال...از همین الان بگم پول قبض تلفن و برق این وبخونه و بقیه ی هزینه های ماهانه اش نصف نصف بین من و پینوکیو تقسیم می شه
.لا اقل اندازه ی پولی که از جیبم هر ماه می ره،عزت بهم بزارین و جدا بیاین دعوتم کنین برای دیدن پست های جدیدتون.بخدا منم برای خودم آدمم.در ضمن توسط پینوکیو با بعضی از دوستان و وب هاشون آشنا شدم.زنبورا،مسافر،امیر حسین،غزل ،الهه ی وصال،یه انسان عاشق،من و تو و....حالا اگه این اول کاری یه ذره عقل ناقصم نکشید و بعضی ها رو ندونسته دعوت نکردم واسه ی پست هام حلال کنین.بالاخره منم راه می افتم.
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما شکستند و در قفس گشودند
چه رها،چه بسته مرغی که پرش شکسته باشد...
ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از دانایی
پطروس
پی نوشت:
1.اگه قرار باشه یکی از ماها از خدا شکایت کنه اون منم که با توی ناباب
آشنا شدم..هنوز دفتر نمایندگی اول دبستانم و دارم...اسمت تو همه ی صفحه هاش هست و از اونایی بودی که با قرمز شونصدتا ضربدر جلوت ردیف کردم...من با تو باشم می گندم نه تو...
2.تو روحت صلوات بشه که دیگه بحث هزینه رو نکنی....چارتا آدم دری وری مثه تو این حرفا رو می زنن که چارتا آدم ناحسابی درمیان می گن اصفهانیا خسیسن...![]()
3.نه بابا انگار داری راه می افتی...از آک بودن درش آوردی دیگه نه؟؟؟فکر نمی کردم این همه اسم بچه ها رو که گفتم برات ،بلد شده باشی...خجستمون کردی...![]()
4.اعصابم خورده.مگه چقدر آدم صبر داره؟از اول تابستون گفتم خدا یه صبری به ما اصفهانیا بده همینه دیگه.مسافر که الله اکبر...همینجور فرت و فرت مثله مور و ملخ میریزن تو شهرمون.بخدا جای خودمونم نیست.هزارتا باغ غدیر و باغ نور و باغ رضوان و باغ کوفت و باغ زهرمار گذاشتیم که یعنی محل اسکاناشون باشه و کلی هم خونه اجاره دادیم که یه سقف بالا سرشون باشه،نصفیشون تا تو رو می بینن و می فهمن اصفهانی هستی یقتو می گیرن که چرا شهرتون امکانات نداره.ما هنوز جانداریم واسه اسکان.مهمون نوازی ام حدی داره ولی بترکین دیگه چیکار کنیم واستون؟تا همین دیروز به خودمون و همشهریان محترم فحش می دادیم واسه طرز رانندگی خرکی مون.حالا چی؟کلی باید قربون صدقه ی خودمون بریم با این رانندگیمون.رانندگیاشون که صفر....از باند چپ خیابون راهنما می زنه بره تو خیابون سمت راست.تهرونیا که گندشو درآوردن
.انگار از بس تو شهرشون ترافیکه اومدن اینجا یه کم خلوت تره جوگیر شدن.همچین پارو می ذارن رو گاز و می رن انگار مثلا بیابون خداست و فقط همین یه ماشین این داره میره.نظافتم که الله اکبر بزنم به تخته اصلا توی لغت نامه ی شهرای دیگه انگار این واژه موجود نیست.شیشه رو میکشه پائین و هرچی دستشه می ریزه کف خیابون
.بخدا اگه اصفهانیا اینجوری باشن...مردم شهرمون با فرهنگن.یکی آدامسشو بندازه تو جوی کنار خیابون صدتا نگاه چپ
بدرقش می کنن طرف آب می شه می ره تو زمین
.شهرداریمونم هیچ جای دنیا لنگه نداره.خیابونا از تمیزی برق می زنن.بخدا همین حالاشم که مسافر میاد و شلوغه کف شهر برق می زنه از تمیزی.دیدن آثار تاریخی هم بخدا آداب داره.دیدن موزه ها مونم آداب داره. رفتیم تو موزه ی تاریخ طبیعی،از این سالن موزه ی حشرات داد می زنه با حسن که تو سالن موزه ی انسانه(دو تا سالن اون طرف تر) حرف می زنه:حسن چه پروانه هاش قشنگن.اینم نه یه بار،هر چی می بینه باید ابراز احساسات کنه.شهر شلوغ...توی بزرگراه ها و اتوبان ها ماشینا میلی متری حرکت می کنن..تصادف پشت تصادف(دیروز ظرف 1 ساعت و خرده ای مسیر احمدآباد تا سر خیابونمون سه تا تصادف دیدم.)زاینده رودم که نباشم ببینم به این روز افتاده.گوسفند میاد وسطش علفای هرزه ی کفشو میل میکنه![]()
.دریغ از یه قطره تف که توش باشه.آب که هیچی.مسافرام نه خیلی همچین بافرهنگن وسط رودخونه چادر می زنن
.بعد که می گی چرا می گه تابلو زدن تو پارکا چادر نزنین اینجا که پارک نیست!!!.یکی نیست بهش بگه شاسکول! رودخونه این طرف و اون طرفش پارکه.چه فرقی داره.این همه باغ غدیر و اینا چادر می دن و امکانات و خوبم که بهشون می رسن.هر شب برنامه های شاد متنوع .ولی وقتی فرهنگ پائین باشه همینه دیگه.وسط زاینده روزد چادر میزنن.انقدر اون شب دعا کردم نصف شبی آب سد رو باز کنن.همون یه ذره بیاد تو رودخونه تا بلکه آدم بشن و بفهمن پارک پارکه،چادر نباید زد.هوا هم که گرم..باز سالها قبل یه ذره زاینده رود هوا رو خنک می کرد.آدم از توی شهر رد می شد و رودخونه ی پرآب رو میدید جیگرش حال میومد
.هی هم می گن کم آبیه.صرفه جویی کنین.خبر مرگتون هی لوله کشی نکنین از کوهرنگ آب بفرستین یزد و کرمان
.شهر خودمون لنگ دو لیتر آبه که رودخونش زنده بشه،آب می فرستن یزد و کرمان.کی شه این تابستون لعنتی تموم شه؟؟!!!
5.آقا امروز سالگرد نامزدی من و عزیز دلم به تاریخ شمسیه
....مبارکه....![]()
![]()
6.بازم مبارکه..سی ام تولد عزیز دلمه...تولدش مبارک...![]()
![]()
![]()
7.ورودت به دنیای مجازی رو تبریک می گم رفیق..![]()
![]()
8.تولد دیروزت مبارک پسر...
(پینوکیو)
پس نوشت:
1.لال شی دیگه بعد من حرف نزنی.این پست من بود.
2.مرسی از تبریکات با مرام...
(پطروس)
سلام علی آل یاسین...
....یا لطیف....
تو هرگز نمی توانی فردی را تغییر دهی که مایل به عوض شدن نیست.
آنچه که در زندگی مهم است فقط حادثه نیست،بلکه نحوه ی مواجه ی افراد با حادثه هاست.
هرقدر کسی را بیشتر دوست داشته باشید،کمتر مغرورش کنید.
شکوه سکوت را به ارزانی کلام مفروش.
مردمان طعمه های روزگارند.
زبان حجمی اندک و گناهی بزرگ دارد.
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی...
...نیمه ی شعبان میلاد یوسف فاطمه،گل نرگس باغ طه مهدی موعود بر مسلمانان و منتظرین جهان مبارک...![]()
سلام.خوبین؟عیدتون پیشاپیش مبارک.امروز خیلی خیلی التماس دعا.ممنون از تموم شما دوستای عزیزم که برای سلامتی مادربزرگم دعا کردین.خدا رو شکر بعد از اون دوباری که حالشون بد شد ولی حالا خیلی بهترن![]()
و من اینو مدیون شماها و دعاهایی که کردین هستم.خیلی خیلی ممنون.خدا همه ی مریضا رو به حق این روز شفا بده
...در مورد دو تا مینی پستی که گذاشتم و کسی رو خبر نکردم هم از بعضی از دوستان عذرخواهی می کنم.می دونم این کارم رو توهین تلقی کردن ولی باور کنین این دو تا مینی پست رو فقط برای دل خودم و آرامش اون نوشتم و هرگز قصدم این نبوده که توهینی بکنم.هیچ کسی رو هم برای خوندن این پست ها دعوت نکردم.هر کسی هم تشریف آورده
لطف داشته به من و خودش بهم سر زده.از همینجا از اونایی که اومدن تشکر می کنم
خیلی زیاد و از اونایی که نیومدن و خبر نداشتن بازم عذرخواهی می کنم.![]()
![]()
انشاء الله به زودیای زود قراره دوست عزیزم رضا هم به جمع دوستانه ی بچه های مجازی اضافه بشه و از این به بعد اونم هم وبی من میشه و زیر سقف وب من با من زندگی می کنه.(این وب رو با هم می گردونیم.)خیلی خیلی دوستون دارم.![]()
دیشب طی یک عملیات انتحاری جنس ذکور همسایه ها کوچه رو سر تاسر چراغونی کردن و جنس مونث ها در حال سبزی آش پاک کردنن...بفرما جشن...![]()
این چند روزه که اعصابم خط خطی بود یه خط خطی هایی هم روی بسته ی سفید کاغذهای روی میزم کردم.یه نگاهی بکنین و خواهشا این بار رو نقد کنین...![]()
من عشقت رو از دلم بیرون نمی کنم
به توچه....چاردیواری، اختیاری!!!...
مسواکم رو شکستم
به جاش شبا اسمتو زمزمه می کنم...
از بس چرخ و فلک سوارش بودن خسته شد
سوار چرخ و فلک شد
نمی دونست بازم اسیر چرخش چرخ و فلکه...
برای حل مشکلم ،در تو حل می شوم
حلال من...
ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق
پینوکیو
التماس می کنم تنها برای بودنش...
پریشب حالش دوباره بد شد.بد بد...
همه کنارشن.کسی دست و دلش نمی ره که برگرده پیش خونوادش و توی خونه ی خودش.
حالا دارن می فهمن که تموم زندگیشون اونجاست.پیش اون...
پیش لبخندهای همیشگی و مهربونش...
پیش چشمهای پر از آرامشش...
پیش چارقد سفید و پر از عطرش...
پیش موهای سفیدش که همیشه اونها رو می بافت.هر صبح...دو رشته ی سفید بافته شده که تا کمرش می رسید تا به همه بگه این همون دختر ۷۰ سال پیشه...با همون زیبایی...
دلم می لرزه وقتی بهش فکر می کنم...
به اینکه همه تعریف می کنن که چطور از درد به خودش می پیچه و لب تر نمی کنه...
آخ نمی گه..
می دونم.مثل همیشه بعد از کلی چشیدن طعم تلخ درد فقط داد می زنه که بگه:خداااااااا
خیلی می ترسم.خیلی ...
بغض دارم....
تموم بدنم می لرزه...
خدا مواظبش باش...مواظبش باش تا نشکنه...
.........................................................................................................................................
مادربزرگم دوباره حالش بد شده.تو رو به خدایی که می پرستین دعاش کنین..
.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق
پینوکیو
عیدی گرفتن...
...یا لطیف....
امام سجاد(ع):حق نفس تو بر خودت این است که در آخرین حد توانایی وجود خود را به کمال برسانی.
میلاد باسعادت مظهر آزادگی امام حسین (ع)،مظهر عاشقی و دلداگی
عباس علی(ع)
و مظهر عبادت و خلوص در بندگی امام سجاد(ع) پیشاپیش بر تمام مسلمین جهان مبارک باد...
سلام.اولا که رسیدن ماه شعبان مبارک...تو رو خدا ما رو هم دعا کنینا
...دوما اینکه اعیاد شعبانیه مبارک.ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق و شادی و سلامتی باشه و بهتون خوش بگذره![]()
![]()
.سوما اینکه قرار نبود آپ کنم ولی دلم نیومد.یکی از تولد این سه بزرگوار گذشتن بدون هیچ تبریکی مخصوصا تولد
ابالفضل(ع)
رو برای خودم جایز ندونستم.دلم خیلی خیلی خیلی زیاد برای کربلا تنگ شده
.خوبه آدم هرچند وقتی بره و دوباره خودشو اصلاح کنه و برگرده...خیلی عشق می کنه آدم اونجا
...مخصوصا تو ضریح قمر بنی هاشم.(که عکسش بالاست).اینجا که می شینی حس امنیت تموم وجودت رو پر می کنه.![]()
![]()
![]()
دوما اینکه فردا و پس فردا شب سالروز نامزدی من و عزیز دلم به تاریخ قمریه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
..دو سال پیش تولد ابالفضل(ع) که شد ما رسما نامزد شدیم.از همین جا می بوسمش![]()
و براش آرزوی سلامتی و خوشی می کنم
.امیدوارم بتونیم همدیگه رو خوشبخت کنیم.دوستون دارم.این روزها خوب باید عیدی هامونو بگیریم.یادتون نره.من که دو سال پیش عیدی فوق العاده ای دریافت کردم.اونم از ابالفضل....![]()
![]()
ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق
پینوکیو


