چکاوک
......همش کار دلم بود
... یا لطیف... اللهم عَجّل لِولیک الفَرج... این روزها من خدای سکوت شده ام.... خفقان گرفته ام... تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود...*.
*برگرفته از یک وبلاگ دیگر.... ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ...یا لطیف... اللّهم عّجِل لِولیک الفَرج... از دست چشم های تو خوابم نمی بَرد... من مردم....با چشم هایی سرد و پر غرور....با ته ریشی زبر و دور از لطافت....با دست هایی درشت و مردانه...با قد و قامتی بلند و چهارشانه...با صورتی دور از ظرافت...با ابروهایی درهم و نامرتب...با صدایی کلفت و مردانه.... این مرد با همه ی غرورش با همه ی خشونتش دلی دارد که به بندی وصل است....به بندی که با خنده ی زنانه ی تو پاره می شود...قلبی دارد که از دیدن ظرافت و قوس و کمان اندام زنانه ات سنگین می زند...تن خسته از کارش فقط با نوازش سر انگشتان تو جان میگیرد....نگاهت تمامی وجود آهنین و مردانه اش را به آتش می کشد...و شیرینی صدایت چنان انفجاری در تک تک سلول هایش می اندازد که آرامشش بازگشتنی نیست.. من مردم....مردی که انگار وقتی تو نباشی گوشه ای از خلقتش ناقص است....مثل آدمی که هنوز خدا توی بدنش فوت نکرده که جان بگیرد.... تو را میخواهم و دلواپسی های مادرانه ات را... تو را و عشق بی حد زنانه ات را... تو را و چتر حمایت خواهرانه ات را... تو را و دلسوزی های دوستانه ات را.... تو را میخواهم ...هر کجا و هر جور که باشی.این مرد قصه ها اگر پای زنی در میان نباشد هرگز به جنگ دیوها نمیرود...هرگز طعم عشق را نمی چشد.... تولد حضرت زهرا(س) و روز زن و روز مادر رو به همتون مخصوصا به همه ی بانوان وبلاگی تبریک میگم پی نوشت:قهرمانی زرد پوشان طلایی فولاد مبارکه ی سپاهان در لیگ برتر باشگاه های کشور رو به همه ی همشهری های خوبم تبریک میگم ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ...یا لطیف... اللّهم عجّل لِولیک الفَرج... معراج من هنوز،مثل گذشته ها،بوسیدن لبات،توی آسانسوره*... یک زمانی بود از مرگ خیلی میترسیدم....فکر اینکه مرگ در یک قدمی ماست آزارم میداد....تصورش هم برایم سخت و عذاب آور بود اینکه من الان باشم و یک دقیقه ی دیگر نباشم...به هر دلیلی....خیلی وقت است دیگر ترس مردن برایم بی معنی شده است....خیلی زیاد به این فکر میکنم که ممکن است دقیقه ی بعدی را نباشم...خیلی وقت ها وقتی به این فکر میکنم در ادامه اش توی تصورم مراسم خاکسپاری ام را هم تصور میکنم...و فکر اینکه چه کسی مرا میگذارد توی قبر و لحد میگذارد روی سرم؟...لابد بابا....لابد که نه...بی شک...بیچاره چقدر شکسته می شود...همین یک پسرش را بغل کند ببرد بگذارد توی آن دخمه و سنگ بگذارد رویش و بعد هم بیاید بالا و جلوی چشمش خاک بریزند رویش...مامان هم لابد آنطرف تر بیهوش شده... مریم که کلا غش کردن رو شاخش است..خانومی را مطمئنم شوکه می شود.از آنها که مات یک جا را نگاه میکند و با کسی لام تا کام حرف نمیزند.آبجی کوچیکه هم طفلی بغل یکی گریه میکند لابد...خیلی ها را تصور میکنم....نمیدانم هم برای چه...تصور است دیگر...می آید...شروعش هم خیلی مسخره است...مثلا وقتی دارم از خیابان رد می شوم...اولین جمله این است که شاید نرسم آن طرف خیابان و بعدش تا خود مقصد دارم صحنه های بعدی را تصور میکنم....خوبست...این که نمی ترسم را میگویم...حس آزادی و بی تعلقی می دهد به آدم...اینکه راحت میکَنی و میروی... *به گمانم صدیقه حسینی... ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ...یا لطیف... اللهم عجل لولیک الفرج.... نمی شود که از عشقت گذشت دلبندم... از وقتی یکی از فامیل های خانومی از مکه آمده اند و رفته ایم دیدن شان و تعریف هایشان را شنیده ایم شور و حال خاصی گرفته ایم دو نفری...امروز هم پسر عمه ی من که دانشجویی رفته بود می آید و مسلما با تعریف های او بیشتر هیجان سفر میگیریم.این روزها را دوست دارم...این روزهایی که دو نفری فیلم آموزش سفر حج را میبینیم و با هم مرور میکنیم که کلاس های آموزشی بعدی را با آمادگی بیشتری طی کنیم.خرید های دو نفره....خانه تمیز کردن ها....برنامه ریزی ها....همه چیز انگار بوی عشق می دهد....هنوز نرفته بوی بهشت را می شود حس کرد...هنوز هم باورم نمی شود....این روزها را دوست دارم....این شب هایی که به جای کابوس همه اش خواب حج میبینم... آرام آرام باید آماده شویم برای خرید لباس احرام و آماده کردن وسایل و لباس های لازم.. +علی میغلطد و خیلی کم یاد گرفته سینه خیز هم برود....و مهمتر از همه نوک سفیدی دندان جلوی پائینش و خارش های همیشگی لثه اش به ما فهماند که گل پسری دارد دندان در می آورد... ++وقتی دلم گرفته باشه خیلی فقط رفتن به باغ رضوان آرومم میکنه....ساده و بی ریاتر از دنیای مرده ها سراغ ندارم... ...یا لطیف... اللهم عجل لولیک الفرج.. کمند زلف تو یک شهر را به دار کشید...* اردیبهشت یعنی زیر آسمان ابری و خاکستری شلوار جین آبی و تک پوش سفیدت را پوشیده باشی با موهایی که میدانی خیلی شلخته و در هم است ولی حوصله ی با دست صاف کردنشان را هم نداری.... وسط چهارباغ عباسی با آن درخت های سبزش قدم بزنی در حالی که گوشی پِلِی است و توی گوشَت میخواند: گذشتم از او... به خیره سری... گرفته رهِ... مهِ دگری... و بغض شکسته ات گم شود توی بغض آسمان....این روزها به نظرم رنگشان کبود است....این روزهای شما چه رنگی اند؟؟؟ * علی اکبر فقانی ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ....یا لطیف..... اللهم عجل لولیک الفرج... به دلم می گویم: دو ماه دیگر مانده تا کوچه های مدینه.... تا عطر یاس... تا خاکی بقیع.... دو ماه دیگر مانده تا زل زدن به کبوترهای خاکستری پر و بال خاکی و دلشکسته ی بقیع تا "به امام رضا بگو غریب تویی یا مادرت؟" دو ماه دیگر مانده تا .... دلم زیر و رو شده است این روزها....بیقرارم این شب ها....خودت دستی به سرش بکش تا سر به راه شود این دل....خودت با همان دست و پهلوی شکسته ات.... التماس دعا ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ...یا لطیف... اللهم عجل لولیک الفرج.. نگاه می کنی و من ز شوق می میرم... وقتی با تمام وجودش دعوتت را میگیرد و می گوید وقتی باشی بهتره..میخوام باشی تو مجلس دومادیم... وقتی تمام برنامه های عصر جمعه را کنسل میکنم... وقتی از ساعت ها قبل شروع میکنم با وسواس به انتخاب لباس و اصلاح مو و صورت و انتخاب عطر و حتی وسواس در انتخاب لباس همسرم... وقتی تمام مسافت اصفهان تا شهرکرد را تخته گاز میروم... وقتی دم ورودی شهرکرد عروس و داماد دوتایی افتخاری می آیند دنبال من و خانومی تا ما را به مجلس شان ببرند... وقتی با تمام وجود محکم همدیگر را به آغوش میکشیم و به بغض توی چشم های هم اخم میکنیم که نشکند... وقتی با تمام ذره ذره ی بدنمان وسط مجلس مقابل هم میرقصیم از شادی... وقتی اصرار میکند برای اقامت شبتان خانه ی یکی از فامیل را سفارش کرده ایم بروید آنجا.. وقتی اصرار میکند که لااقل شام نخورده حق برگشتن نداری ولو اینکه دیروقت بشود... وقتی وقت خداحافظی تک تک خانواده اش می آیند دم در و خودش هم دست عروس را میگیرد و از وسط مجلس می آیند بیرون برای بدرقه ی ما با کلی تشکر و بوسه و قربان صدقه... وقتی می گوید علیرضا تو رفاقتت سنگ تموم گذاشتی... باور می کنم رفاقتمان آنقدر ارزشمند و با عظمت است که در قالب این واژه ها هم نمی گنجد... این روزهایم ابری اند....از آن ابرهایی که دلگیر و پر بارانند...اما دوست داری ببارند....نمی دانم ....هم شادم هم خوشحال....خوشبخت شوند... ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ...یا لطیف... اللّهم عجّل لِولیکَ الفَرَج... من نیازم تو رو هر روز دیدنه... فکر نکنم هیچ لحظه ای توی زندگی خاص تر و قشنگ تر از وقتی باشد که دست به سینه پشت در اتاق پرو منتظر ایستاده ای تا عزیزترین رفیقت با کت و شلوار دامادی اش بیاید بیرون و با نیش باز بگوید:"هوووم؟؟؟چطوره؟؟؟"بی شک بغضی که مینشیند توی چشمها شیرین ترین بغض هاست... ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ...یا لطیف... یادم نمی آید در طول این عمر 4-5 ساله ی وبلاگی ام به کسی گفته باشم چرا این را نوشتی یا چرا اینجوری نوشتی و .... .همیشه برای نوشته های دوستانم ارزش قائل بودم...حتی آن دسته از نوشته هایی که با حرف رکیک یا فحش های آبدار بود...عقیده ام این بود و البته هست که شخصیت من سر جای خودش است...به من توهین نمی شود...اصلا به کسی توهین نمی شود...شخصیت کسی زیر سوال نمی رود...ما همه مان این فحش ها را بلدیم...همه مان هم به کار میبریم...لااقل یک بار توی زندگی مان فحش آبدار داده ایم...پس بیخودی ادای مثبت بودن درنیاوریم که چرا فلانی این حرفها را زد...عقیده داشتم و دارم که هر کسی مختار است هر چه درونش میگذرد را بی پرده بنویسد...اگر سانسور کند که نوشته نوشته نیست...مثل یک نویسنده ی بزرگ...ما وقتی یک رمانی از یک نویسنده ی بزرگ یا حتی نویسده ی مورد علاقه مان را میخوانیم اگر پر از صحنه و فحش و بی بند و باری هم باشد هیچی نمی گوییم.تا تهش را میخوانیم و بعد هم میگویییم عجب داستانی بود...انگار آدم های معروف و بزرگ هر چه بنویسند و چاپ کنند حلال است و طوری نیست...ولی کافیست آدم های دور و برمان اینجوری بنویسند..اینجوری حرف بزنند.واویلاست...ما آدم ها با نویسنده ها فرقی نمی کنیم...کسی که قلم میگیرد توی دستش فرقی نمی کند با نویسنده ها...با شعرا...دارد مینویسد...نوشتن یعنی هر چه دارد از ذره ذره ی وجودت میگذرد....به دلت می رسد...همان ها را روی کاغذ نوشتن...نویسندگی یعنی همین...خود سانسوری که هنر نیست...ادب نیست...من هیچوقت به هیچکدام از دوستانم اعتراضی نکرده ام بابت نوشته هایشان...میخوانم و لذت میبرم و همیشه کامنت داده ام..اگر نظر و پیشنهادی هم بوده مبنی بر جابجایی واژه ای جمله ای چیزی مطمئنم از نظر دستوری بوده است...اینکه از لحاظ نگارشی و دستوری واژه جای مناسبی نیامده...وگرنه همه ی نوشته ها را میخوانم و لذت میبرم.با تمام این ها از همه ی پیشنهاد ها و انتقادهای اطرافیانم استقبال کرده ام.خیلی وقت ها به من گفته اید اینجوری ننویس..این واژه را به کار نبر...این قدر زیاد ننویس...این قدر خشک ننویس..انقدر غمگین ننویس...انقدر ....من همان حسی که دارم را مینویسم...چون اصلا برای همین هم وب زدم که احساساتم را بنویسم...با تمام اینها خیلی استقبال هم میکنم از نظراتتان و به کار هم میگیرم...خوشحال هم میشوم...ولی بعضی وقت ها واقعا عصبانی ام میکنید...دلگیر میشوم از شما...دلم میخواهد بیایید کامنت های خصوصی و عمومی پست قبل را ببینید...یعنی چه؟؟؟من از احساس دلتنگی و دلگرفتگی هایم که بنویسم داد همه تان بالا میرود که چقدر غمیگینی؟...دردت چیه؟انرژی منفی میدی و ...از مشکلات سیاسی اجتماعی جامعه که بنویسم میگویید خودت را درگیر حواشی نکن...سخت نگیر و ...از لحظات شیرین زندگی با همسرم که مینویسم همه تان یک جوری می آیید مینویسد این حرفها را نزن...اینجا عَذَب رد می شود....مجرد رد می شود که انگار چی نوشته ام...تا یاد دارم پست های مربوط به من و خانومی خلاصه می شود توی تعریف نگاه های ساده و مهربانش....توی لبخند هایی که خستگی ام را می برد...اوجش می رود توی بوسه هایی ساده و صمیمی...بعد جالب است که این نظر خصوصی را بارها دریافت کرده ام که چرا رابطه ی زناشوییتان را جار میزنی...رابطه ی زناشویی؟؟؟تعریف چارتا نگاه و لبخند و بوسه رابطه ی زناشویی است؟؟؟واقعا که!!!وقتی هم از مسائل طبیعی زندگی مینویسم جوش می آورید که طبیعی هم باشد نباید جار زد..خوب یکی واقعا بیاید به من بگوید دوست دارید من از چی بنویسم؟؟؟اگر قرار است من بنویسم و شما هم مرا دوستانه و از روی میل خودتان لینک کنید و مرتب به من سر بزنید و مرا بخوانید پس انقدر اعتراض نابجا وارد نیست...اگر هم قرار است من هر چی پسند شماست را بنویسم که قضیه فرق میکند...توی دانشگاه هم که هستیم همیشه همین مشکل را داریم...بحث مسائل جنسی که پیش می آید دخترها کلی سرخ و سفید می شوند و پسرها نیش ها باز...یعنی چه خوب...؟؟؟انقدر این قضیه غیر عادی است؟؟سرخ و سفید شدن دخترها اصلا نشانی از حیاشان نیست...وقتی هم استاد سوالی می پرسد و قرار است بچه ها پاسخ دهند کلی من من می کنند و سعی میکنند از واژه های دیگری استفاده کنند...اینجا هم همینجوری شده...خوب یعنی چه؟؟؟اگر بد بود که اصلا نبود..همین کارها را با ما کردند که اینجوری شدیم که فکر میکنیم حرف زدن از طبیعیات زندگی گناه کبیره است...بی آبرویی است..در ثانی اصلا مگر من چی نوشته بودم؟؟به قول استاد روانشناسی که سر بحث فروید بچه ها کفری اش کردند،گفت:بچه که نیستیم...بچه ها هم همه چیز را همان اول میفهمند...توی بازی هایشان بازی اش میکنند خیلی وقت ها...این یعنی بچه ها فهمیده اند جزئی از زندگی است...ولی ما بزرگترها هنوز هم با بعضی مسائل کنار نیامده ایم...از وقتی پست را گذاشته ام کم بودند کسانی که آمدند نظرشان را در مورد فشار آب دادند و تشکر کردند از لبخندی که به لب هاشان داده ایم و رفتند.هم مجرد بودند و هم متاهل..بقیه ولی از دم دارند اعتراض میکنند.بد نیست قضایا را همیشه آنجور که خودمان دوست داریم نبینیم...من این همه پست بلند بالا نوشتم.همه همین قسمتش را گرفته اند.از بین همین معترضان کسی از فشار آب حرفی نزد...از نظر من در مورد توالت و حمام خانه حرفی نزد...از پی نوشت های آخرم حرفی نزد...از رنگ و بومی که خریده ام....از رضایی که در شرف ازدواج است...هیچ کس حرفی نزد...این یعنی چه؟؟؟یعنی آنجور که دوست داشتید متن را خواندید و نظر دادید...کاری به حرف های من نداشتید...به قصد و منظور من کاری نداشتید...آن وقت این مشکل من است؟؟؟من باید بروم نوشته هایم را اصلاح کنم...؟؟؟که هر وقت از هر چیزی نوشتم یک جوری ایراد گرفتید...وقتی من به دوستانم و نوشته هایشان احترام میگذارم احترام متقابل هم میخواهم...اینکه من را اینجوری که هستم بپذیرند...این را صد بار گفته ام...انتظار دارم بعد از این همه سال دوستی متوجه شده باشید...یک حرف هایی من توی کامنت های خصوصی این بار شنیدم که متاسفم که این را میگویم ولی واقعا خیلی ها از چشمم افتادند..تازه برایم روشن شد که چه کسانی وقتی نوشته های مرا میخوانند چه فکرهایی میکنند..و متاسفم برای خودم که چه ساده خودم را اینجا مینوشتم و فکر میکردم که دوستانم تمام مرا با لذت میخوانند... مشکلی نیست...شاید این بار هم مثل همه ی بارهای قبلی مشکل از من است...از نوشته های من...از اینکه خودم را بی پیرایه و ساده مینویسم...از اینکه به نظر همه احترام میگذارم و انتقادهای وارد و ناوارد را میپذیرم در نهایت دوستی و رفاقت...برای همین از این به بعد نوشتارم را تغییر میدهم....اینجوری شاید مورد پسند همه واقع شد...به قول مامان همیشه میگوید باید کم باشی تا بودنت احساس شود...وقتی خیلی ساده خودم را بگذارم آن وسط و در دست همه باشم اینجوری می شود... .مخاطبم افراد خاصی بودند که خودشان میدانند...از همین جا از همه ی کسانی که آمدند و بی هیچ مشکلی کامنت دادند و رفتند سپاسگزارم... فعلا تا اطلاع ثانوی حوصله ی کل کل و شنیدن نظراتی برای توجیه حرف های زده شده یا حتی قانع کردن من و به نحوی دلجوئی را ندارم.حرف هایتان را زدید..من هم حرف هایم را زدم..کسی ادامه ندهد که اصلا حوصله ندارم... علیرضا ...یا لطیف... اللّهُمَ کُن لِوَلیّکَ الحُجَّه بنِ الحَسن.صَلواتُکَ عَلیهِ وَ عَلی آبائِه.فی هذِه السّاعَه وَفی کُلِّ السّاعَه.ولیّاً وَ حافِظاً وَ قادراً وَ ناصِراً وَدلیلاً و عَیناً.حتّی تُسکِنَه أرضَکَ طَوعاً.وَ تُمَتِعهُ فیها طَویلاً.بِرحمتک یا أرحَم الرّاحِمین.. کاش میدانستی جهانم بی تو "الف" ندارد... زناشویی یعنی صبح زود جمعه طبق عادتت از خواب بیدار شوی و بخواهی دوش صبحگاهی ات را بگیری و دوش ده دقیقه یک ربعی همیشگی ات تبدیل به سه ربع ساعت بشود از ترافیک حمامی ساختمان آن هم درست قبل از طلوع خورشید!!...به قول دوستی میگفت "شب جمعه ها متاهل ها سرشان شلوغ است..مجردها هم سرشان شلوغ است..اما این کجا و آن کجا" 1.هیچ جا مثه توالت خونه ی آدم نمیشه همیشه حالت توالتشه.. توالت باید سفید و تمیز و بزرگ باشه...بزرگی توالت یعنی خونه،خونه ی خوبیه....از توالتای کوچیک و نمور بدم میاد....آدم باید تو تالار اندیشه یه هوایی به مغزش بخوره... 2.حمام خونه باید سفید و تمیز باشه و حتما حتما هواکشی چیزی داشته باشه و مهمتر از همه شیر آب و سر دوش و سیستم لوله کشی آبش باید عالی باشه....فشار آبش خوب باشه....و کلا وقتی میری تمیزی رو حس کنی تا بعدش میای بیرون...تا عمر هم دارم فکر کنم فقط یه حمام باشه که خیلی از این بابت قبولش دارم و بی بهونه و با بهونه هی میرم توش و فکر هم نکنم تا آخر عمرم جایگزینی برای این حمام پیدا کنم و اون حمام خونه مامان ایناست....زیاد بزرگ اونجوری نیست...یه فضای کاملا مثلثی و متوسط متمایل به کوچیک که با یک در ریلی آلومینیومی و شیشه ای از توالتشون جدا میشه.آی حال میکنم با این حموم...هر وقت خونشونم همین جوری پا میشم میرم یه دوش بگیرم و بیام...فشار آب خونشون خیلی خوبه....چون انشعاب اصلی آب کل شهر اصفهان از خیابون مامان اینا میاد...بعدشم حمامشون مجهز به سیستم جکوزیه و همچین حمام و ماساژوری میری که تموم خستگیات از بدن میره....برعکس این دوتا خونه ای که ما داشتیم که اصلا حال نمیداد....خلاصه که به تمام دوستان مجرد توصیه میکنم بعد از ازدواج دنبال یه خونه ای باشن که تو طبقه های خیلی بالای ساختمون نباشه برای فشار آب....وگرنه صبح های جمعه شما هم با مشکل مواجه میشوید...حتی اگر بخواهید یک دوش ساده ی روزانه تان را بگیرید.... ما همچنان دید و بازدید هایمان ادامه دارد....از اونجایی که من تک پسر خونوادم و کلا باید خیلی بالا و پائینمون بزارن و اینا بعد از گذشتن بیست و اندی روز از عید تازه امشب پذیرای پدر و مادر و آبجی کوچیکه بودیم که به عنوان بازدید تشریف فرما شدن.... از نگرانی های خواهرانه و برادرانه ی همگیتان هم متشکرم رضا هم سلام میرساند و باید بگویم که یکی دو هفته ی دیگر او هم به جمع حلقه دارهای متاهل می پیوندد. دیگر اینکه در راستای همان باز شدن نیش و .... تر گرفتن زندگی .... رفته ایم بوم و رنگ و اینها را خریده ایم و سه پایه و قلم موهایمان را از خانه ی مامان بارکشی کرده ایم به اینجا که دوباره مثل قدیم الایام رنگ و روغن را از سر بگیریم...ولی هنوز دست و دلم نرفته که شروع کنم....اما به قول رضا بالاخره تنه ی لش را تکانی دادیم و قدمی در راستای مبارزه با افسردگی برداشتیم... در تکاپو هم افتاده ایم دو نفری با خانومی که برای تیر ردیف کنیم و برویم خانه ی خدا انشاالله...خیلی هم میترسم ولی به قول خانومی باید برویم....چه بهتر که توی این سن.... .تقصیر روزه ی سکوت من است که به احترامشان گرفته ام.....نمیدانستم لب که ببندم آنقدر فراموش می شوم از یادشان که فکر نمیکنند اینجا، همین کنارشان کسی آرام نفس میکشد و به احترامشان خاموشی گزیده....از رویم رد شدند.... ..برای این پست کلی تیتر قشنگ به ذهنم رسید ولی دیدم تمام مخاطبانم پسر نیستند...منصرف شدم... بعدا نوشت:دوستای خوبم....متن اصلا نیازی نداره بالاش بزنم بالای ۱۸ بعدتر نوشت:هرچند خودم اعتقاد دارم وقتی مینویسم باید همون احساسمو دقیقا همونجوری که هست بر زبون بیارم و تعارف نداشته باشم...چون بعضی واژه ها رو باید عینا خودشونو آورد تا بشه اون احساس رو بیان کرد ولی با این حال محض خاطری دو مورد رو نقطه چین کردیم... ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا
![]()
....یک تبریک ویژه هم مخصوص بانو تلاش عزیز که اولین سالیه که روز مادر رو به خوبی درک میکنه.![]()
که همه جوره برای تشویق این تیم زحمت کشیدند و مثل همیشه پشتیبان و تقویت کننده ی روحی خوبی برای تیم بودند....خیلی خوشحالم...دیشب بازی فوق العاده بود...و چقدر از دست برونو سزار خندیدم از بس وسط زمین تشویق بیشتری رو از هوادارن میطلبید...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
...اهالی ساختمان همگی پس از پشت سر گذاشتن یک شب جمعه ی خوب یا نسبتا خوب یا خیلی عالی یا شاید هم نه چندان رضایت بخش،صبح جمعه را توی حمام سپری میکنند با کلی فحش و بد و بیراه گفتن به همسایه های دیگر که الان وقت کپیدن است چرا همه توی حمامند و نمیداند که مگر فقط خودش است که باید کیف کند؟؟بقیه هم آدمند و خلاصه سعی میکند با همان آب باریکه کارش را راه بیندازد و بیاید بیرون که دو رکعتش را بخواند قبل از اینکه آفتاب بزند بیرون...یک فشار آب مزخرفی داریم صبح های جمعه که توی عمرم ندیده ام چنین صحنه ی بی شرمانه ای را
....ما که کلا با همسایه بالایی و پائینی مان همکاری مشترک داریم...هر وقت با هم رفته باشیم حمام ــ با هم یعنی نه با هم...یعنی همزمان ــ توی حمام نوبت میگذاریم...از صدای آب توی شیرها خوب تشخیص میدهیم...صبر میکنیم بالایی که شیر را بست من باز میکنم بعد هم پائینی...وسطش هم یک موقع هایی از دستمان در می رود و سه تایی باز میکنیم و آب،بیشتر به پائینی می رسد بعد به ما. به بالاییه هم فکر نکنم چیزی برسد
...القصه همیشه فشار آب مزخرفی داریم ولی جمعه صبح ها بیشتر....امروز هم که کلا از وقتی بیدار شدیم با اینکه جمعه هم نبود آب اصلا نبود...برق ساختمان هم کلا قطع بود....راهروها همه تاریک...آسانسورها هم خوابیده بودند..خوبی اش این است برق واحدها جدای از برق ساختمان است...از صبح تا ساعت 1 ظهر خبری از آب نبود که نبود...معلوم نبود مشکل از کجا بود..هیئت مدیره میگفت قطعی آب داریم و دارند خیابان را میکَنند و اینها...قسمت خرابی و مشکلات آبفا هم که زنگ میزدیم میگفت نه...فلاطوری سالمه...جائیشو نکندیم...قطعی نداریم...معلوم نشد کی دروغ میگه و کی راست ولی بالاخره آب اومد...اما آب هم بیاید اصلا حال نمیدهد....توی خونه ی قبلی که بودیم فشار آب خیلی خوب بود...خیلی خوب....منهای شصت بودیم و نزدیک شعبه ی اصلی آب شهر که توی خیابان مامان ایناست...اینجا اصلا فشار نداریم....حمام که میخواهم بروم عزا میگیرم اساسا..امیرحسین توی پستش نوشته:هیچ جا مثه خونه آدم نمیشه...چیزی که من خودم خیلی بهش اعتقاد دارم و یکی از وردهای همیشه بر لب من و بابامه...ولی من بیشتر از اون به این اعتقاد دارم که:
....اصن یکی از ملاکای من برای خرید یا اجاره خونه![]()
![]()
![]()
...روزگار همچنان دارد میتازد و به لجنی ترین شکل ممکن دارد میرود و لجن مالمان میکند ولی ما همچنان روی تصمیمی که اول امسال گرفته ایم مانده ایم و نیشمان را بازتر میکنیم...نتایج حاصله از این شُلی نیش تا این روز بهار چیزی جز لجن تر مال شدن ما نبود.
.ولی چاره ای جز این نیست...![]()
![]()
...هممون بالای ۱۸ هستیم.یعنی من بنویسم اون بالا هم آخرش همتون میاین میخونین دیگه
...چیز خاصی هم ننوشتم که..بابا یه قسمت طبیعیه زندگی همه ی ما آدماست..تعارف که با هم نداریم...همه همه چی رو کامل میدونن.چرا هی قایم باشک بازی کنیم؟بعدشم من منظورم مطرح کردن مشکل فشار آب بود که همیشه هست و مخصوصا صبح های جمعه بیشتر میشه...هیشکی نظری در مورد مشکل فشار آب نداد همه فعلا فقط اون طرف قضیه رو گرفتن...بعد به من میگین منحرف...بخونین جانم..بخونین ایراد نگیرین![]()
![]()


